روم به دیوار(2)-خواهران لطفا نخوانند!!!

و اینک قصه ای عبرت آموز قدیمی نقل می کنیم که این یکی را دیگر خواهران جون مادرشان نخوانند که ما شرمنده نشویم!

روزی روزگاری خرگوشی زیبا در حال گشت و گذار بود! ناگهان کلاغی را دید که در عین آسودگی بالای درخت بلوط تناوری نشسته و در ناز و نعمت بلوطی نک زده و با بیضه هایش بازی می کند او نیز هوس کرد که چند لحظه ای را در کنار درخت بنشیند . به همین دلیل و بر همین منوال او نیز پای درخت نشست و بلوطی درشت پیدا کرد و به نیش کشید و شروع کرد به بازی کردن با بیضه هایش !!! نتیجتا از حال خود غافل شد و دور و برش را ندید و روباهی که در کمین او بود او را گرفت و خورد!...

 

نتیجه اخلاقی داستان: فقط کسی می تونه با بیضه هاش بازی کنه که اون بالا بالا ها نشسته باشه!!!

 

ته نوشت: با تخمهایش بازی می کرد یعنی بیخیال و شنگول بود برای مثال علی بی غم!

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی(من زن دومشم)

سلام. بی ادبی بود اما قشنگ بود....انگاری هرچقدر بگید نسوان نخونن بدتره و یهویی همه خانمها میان و دقیقا برای همین مطلب نظر میذارن!!![نیشخند]

لیلی(من زن دومشم)

میشه دلیل این پرچم مشکی رنگ کنار بلاگ رو بدونم؟

غریب آشنا

راستشو بگو نکنه اون بالا نشستی؟!!![نیشخند] [وحشتناک] . [قهقهه][گل]

هالو هفت شنبه

این ته نوشت رو خوب اومدی کلک ! شاد باشی

هالو هفت شنبه

نه عزیز ، شیخ بسی منبسط میشود ، از اینکه بیند مریدی چنین عزیز دارد و علاقمند ! شاد باشی نازنین .

غریب آشنا

چیز که خوردن نداره که!!! حتما از همان دوستان به ظاهر دشمن بوده اند!!! [پلک][گل]

نفس

واااااااااااااااای[تعجب][وحشتناک] واسه من بدآموزی داشت ولی نمیشد نخوند... برادر حلال کن به توصیت گوش نکردم.[خجالت]

غریب آشنا

و حالا حالا هم نخواهی فهمید!!![نیشخند] نه خیر! بذارندتون دوتا جای دیگه![نیشخند][زبان] [گل]

محمد

[قهقهه][قهقهه][قهقهه] ولی بس آموزنده[خنثی]