خاطرات یک خون آشام!!!

لطفا مبتلایان به بیماری قلبی نخوانند.

 

این داستان تقریبا واقعی است...

 

من یک خون آشام هستم!

یعنی دست خودم نیست باید از خون مردم تغذیه کنم ....

یادمه یک شب تاریک که صدایی به جز صدای جیر جیرک ها شنیده نمیشد

 من آرام آرام میرفتم...

 گرسنه و تشنه...

 دنبال یک کیس مناسب بودم

موجودی پرخون و ترجیحا انسان!

چون انسانها به نسبت همه چیز خواریشون و چیزهای خوب خواریشون خون های مغذی دارند!!!

در اون شب که واقعا شب تاریک و دلچسبی بود بالاخره فرد مناسب رو یافتم ...

سر سفره شام نشسته بود ...

سفره ای که پر بود از خوراکی های متنوع...

 ما خون آشام ها متاسفانه نمی توانیم از این غذاها تغذیه کنیم و گرنه حسودیم میشد!!!

شام که تمام شد من با بینایی فوق العاده پیشرفته خودم طعمه خودم رو نظاره میکردم

منتظر بودم تا اون فرد بخوابه چون مسلما فردی که خوابه شکارش راحت تره...

و بالاخره اون خوابید...

من رفتم بالای سرش و مدتی نگاهش کردم!

بازهم هم عصاره دی اکسید کربن غلیظ....

هر جا که این غلظت بیشتر بشه یعنی به موجود نزدیکتریم...

خوب بررسی کردم!

چه ضربان شیرینی داشت....

باید محلی نزدیک و به اصلی ترین رگش رو پیدا میکردم تا بتونم دلی از عزا در بیارم!

 ضربان رگ هاش رو احساس میکردم و در آخر...

هوممممممممممممم ... چه خونی زلال و عالی ... وای چه لذتی....

 اون بیچاره فقط تونست لحظه ای سوزش رو احساس کنه...

ششششششتللللللقققققققق!!!

و من له شدم...

 

 

 

                                      آخرین خاطرات یک پشه ناکام- جلد اول و آخر!!! 

/ 4 نظر / 18 بازدید
2crazyGirls

منظورتونو نفهمیدم!! ینی خلافه قوانینه؟

هالو هفت شنبه

بازگشت جوکر مومن را تبریک و تسیلت میگوییم ! شاد باشی

دریا

الان واقعا چی بگم....؟!!!!!