روم به دیوار(1)!!! خانم ها نخوانند!!!

نخووووووووووووووووون آبجی!!! دهَههههههه!!!

داستان های زیر صرفا جهت دادن درس زندگی به برادران عزیز نگاشته شده و قبلا از بی ادبی های انجام پذیرفته در قطعات ادبی زیر،  کمال پوزش فوت کرد ، بخون حالش رو ببر اگر چه مقداری قدیمی است!!!

روزی روزگاری در سرمای سخت سوزان گنجشکی بود که درحال یخ زدن بود، ناگهان گاوی که از همان حوالی میگذشت گنجشک را دید: گنجشک به او گفت آقا گاوه می توانی کمی مرا گرم کنی؟ گاو در پی این درخواست تکانی به دم مبارک داده و مدفوع خویش را که از آن با نام پرمغز تاپاله یاد میشود بر پیکر مبارک گنجشک مذکور ریخت که گرمای ناشی از آن گنجشک رانجات داد!!! پس از چند لحظه گنجشک که از بوی بد تاپاله به تنگ آمده بود و آن ماده غلیظ حجیم را نمی توانست از خود دور کند داد می زد و کمک می خواست روباهی صدای او را شنید و او را از اعماق تاپاله در آورد و کنار جوی آب او را شست و خشک کرد و سپس او را بلعید!!!

نتیجه اخلاقی داستان: هر کسی رید بهت دشمنت نیست، هر کسی هم از تو گه نجاتت داد دوستت نیست!!!

ادامه دارد...

 

/ 4 نظر / 2 بازدید
mazmaz

[قهر] bi adab

mazmaz

moadab bash agha[عصبانی]

دریا

سلام اولین باره که به وبلاگتون آمدم و اول کار هم به این مطلب برخوردم! بسیار جالب بود و پند آموز!!!! اما چرا خواهرا نخونن؟!!!

غریب آشنا

فکر کنم خیییییییییلی رفقاتو دوس میداری ولو...[نیشخند][قهقهه][گل]