طنزآلودناک جوکر مومن:هِر هِر!!!

طنزآلود!!!ناکی است دردآمیز ناک انگیز که فقط به درد افراد بالغ بالای 180 سال می خورد!

از خاطرات یک زندانی سیاسی به مرخصی آمده!!!
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: طنز ،طنز سیاسی ،طنز فتنه!

اولا بگویم من به جان مادرم کلا با سبز ها چپم !!! به روح پدرم مخلص هر چی بسیجیه!!! اما خدایی اینقدر این مطلب خنده دار بود که دیگر دلمان نیامد شما را هم محروم کنیم! گرچه در بعضی از قسمت ها تلویحا به پوچ بودن آرمانهای اصلاح طلبی حضرات هم اشاره ای شده است!!!

ساعت 11 در تاکسی

بالاخره بعد از دو سال و سه ماه امروز صبح آمدم مرخصی. در این مدت اینقدر خانواده‌ام را کشاندند دم زندان و ناامید برگرداندنشان که خودم به زنم گفتم دیگر لازم نیست بیایند. موقع دستگیری یک قلم و دفترچه کوچک و سی و هفت هزار تومان پول توی جیبم بود که الان هفت هزار تومانش مانده. لابد در این مدت ارزش پول خیلی رفته بالا. با همان پول یک تاکسی گرفتم و از راننده تاکسی خواهش کردم اجازه بدهد با موبایلش یک زنگ بزنم خانه. قبول کرد. شماره را دادم که با موبالیش برایم بگیرد. همینکه دکمه تماس را زد یکهو از جایش پرید و گفت اینکه شماره فلانی است. اسم خودم را می‌گفت که در موبایلش خیره بود. تماس را قطع کرد و پرید به ماچ کردن من. داشتم زهره ترک می‌شدم که در آخرین لحظه از جلوی یک اتوبوس کنار کشید. عینک آفتابی‌اش را که برداشت دیدم محسن، گرافیست مجله‌ی خودمان است. این بابا از اول هم عادت نداشت خوب نگاه کند و معمولا بعد از نیم ساعتی خیره شدن به یک چیز می توانست تشخیص بدهد که داستان چیست بعد هم مدعی می‌شد طرح روی مجله پست مدرن است. می‌گفت بعد از تعطیلی آخرین مجله‌ای که در آن کار می‌کرده مسافرکش شده و دیگر با صاحبخانه‌اش دعوایش نمی‌شود. بعد در حالیکه از هیجان می‌لرزید تلفن زد به چند نفر از همکاران قدیم. هنوز دارد تماس می‌گیرد و چند لحظه دیگر می‌رسیم خانه. از این که زن و بچه‌هایم را تا چند دقیقه دیگر در آغوش می‌گیرم به شدت خوشحالم.


ساعت 2 ظهر، خانه

در کوچه خبری نبود. تا پشت در آپارتمان رفتم. زنگ در را زدم. صدای پسرم آمد که گفت کیه. گفتم بیا باز کن و همینکه در را باز کرد چشمهایم را بستم و محکم در آغوشش گرفتم. اشک از چشمهای بسته‌ام داشت می‌جوشید که احساس کردم پسرم خیلی عضلانی شده و ته ریش هم دارد. در همان حالی که داشتم در ذهنم حساب و کتاب می‌کردم و می‌دیدم جور درنمی‌آید گوشهایم به کار افتادند و حس کردم در محشر کبری یا حمام زنانه هستم گویا. حالم گرفته شد و از ترس اینکه از خواب بیدار شوم نمی‌خواستم چشمهایم را باز کنم تا اینکه احساس کردم یک نفر دیگر بغلم کرد و بعد چنان فشاری به قفسه سینه و پشتم آمد که چشمهایم نه فقط باز شد که داشت از کاسه می‌زد بیرون. انتظار داشتم رسول خرکله را بالای سرم ببینم که باز شوخی‌اش گرفته و هیکل صد و بیست‌کیلویی‌اش را سر صبح انداخته رویم اما به جایش حاجی ولی‌بخش را دیدم که من را بغل کرده.

خانه خودمان بود و نمی دانم چطور اینهمه آدم در مدت به آن کوتاهی خبردار شده بود و بعد چطور در آنجا جا شده بودند.
تا دو ساعت بعد به طور متوسط هر دقیقه 19 نفر بغل و ماچم کردند تا اینکه نوبت به دختر و پسرم رسید. آنهم خدا خیر بدهد نعمت آبدارچی روزنامه را که بالاخره عقلش کشید ماچ‌کنندگان را توی صف کند.


ساعت 5، یک گوشه

لطف و محبت مردم واقعا آدم را شرمنده می‌کند. همینطور یک ریز آدم می‌آید و همه هم دوست دارند آدم را در آغوش بگیرند و ببوسند. اینقدر میهمان زیاد است که هنوز نتوانسته‌ام زنم را در آغوش بگیرم. یکی اینکه او خیلی خجالتی است و دیگر اینکه در هفت حمله‌ای که من به سمت او برده‌ام دو بارش زمین خورده‌ام، چهاربار افراد دیگری را بغل کرده‌ام و بار آخر سرم به لوستر خورد.

ساعت 7 و سی دقیقه

قبلا شنیده بودم که می‌گفتند وقتی آدم به مرخص می‌رود زمان خیلی خیلی زود می‌گذرد ولی نمی‌دانم برای من اینطور نیست و هی کش می آید. پس این شب کی می‌رسد بلکه بتوانم یک دوشی بگیرم و به سایر امور برسم. اینقدر خانه شلوغ است و ماچ‌کننده زیاد که همین چارخط را فقط می‌توانم توی توالت توی دفترچه‌ام بنویسم. اهن بابا... اومدم


ساعت 10

طرفی که غذاها را آورده بود تا من را شناخت سه چهارتا ماچ چرب و چیلی کرد و با موبایلش عکس دو نفره انداخت و بعد هم هی تعارف که شما قهرمانی و مهمان ما باش. خلاصه با کلی خواهش و تمنا پول سی و هفت پرس چلوکباب را گذاشتم توی جیبش. برای جور کردن پولش طفلک پسرم مجبور شد برود از خودپرداز هرچقدر که پول توی حسابش بود را بگیرد.


ساعت 12، رختکن

بعد از شام خانه خلوت‌تر نشد که بماند شلوغ‌تر هم شد. با هر زحمتی که بود از لای جمعیت خودم را رساندم حمام که دست کم این کلکسیون تفی و عرقی که روی صورت و بدنم هست را بشویم. هنوز لخت لخت نشده بودم که یهو چیزی از گوشه حمام پرید رویم. اگر رمق داشتم حتما نعره می‌زدم که خوشبختانه نزدم. رامین معاون سابق سردبیرمان بود که اخیرا شده سردبیر یک روزنامه محافظه‌کار. می‌گفت از ظهر لای جمعیت آمده داخل و چون تحت نظر است خودش را توی حمام قایم کرده که دیدن من برایش دردسر نشود. بعد از چاق سلامتی و اندکی بحث درمورد مارکوزه و جنبش 1968 جوانان فرانسه که سخت مورد علاقه‌ی اوست گفتم اگر اجازه بدهد می‌خواهم دوش بگیرم. گفت اشکالی ندارد. گفتم پدرجان بیا برو بیرون. در حالیکه رنگش پریده بود گفت اگر الان برود بیرون حتما شناسایی می‌شود و می‌افتد توی دردسر. گفتم پس رویش را بکند آنطرف که من خودم را بشویم. گفت اینطوری لباسهایش خیس می‌شود و خیس بودن و آب‌بازی هم جدیدا به فهرست اقدام علیه امنیت ملی اضافه شده است. بناچار لباس‌هایش را درآوردم و با هم رفتیم حمام. پشتش را هم کیسه کشیدم.


ساعت 2 نصفه شب، آشپزخانه

شهرستانی بودن این حسن را دارد که اقوام خون‌گرم آدم به محض شنیدن خبر مرخصی‌اش راه می افتند هزار کیلومتر راه می‌آیند و ساعت 1 شب می‌رسند خانه. تعجب می‌کنم چطور اینهمه آدم در یک مینی‌بوس جا شده بودند. به خصوص عمه مادر بزرگم، بی‌بی‌ بیگم خان که از روز عروسی احمدشاه هم خاطره دارد و سی و پنج سال بود که ندیده بودمش. از این بشر فقط یک نفر بیشتر عمر دارد و آن خاله ماه‌جبین است که رسما خاله یکی از پدر بزرگ‌ها یا مادربزرگ‌های هر آدمی در ولایت‌مان می‌شود و می گویند یک روزی نوکر والی ناصرالدین‌شاه می‌خواسته بگیردش اما درست روز خنچه خبر رسیده که شاه را کشته‌اند و طرف می‌گوید دیگر وصلت شگون ندارد. خاله ماه‌جبین ماشالله با آن سنش نه فقط این همه راه را آمده بود که اصرار داشت از لب‌های من هم ببوسد. آن هم چه بوسه‌ی طولانی و آبداری! وقتی سر آخر مجبور شدند بغلش کنند و دورش کنند تا نوبت به دیگران هم برسد با دهان بی دندانش داد می‌زد «ددم دنید... ئی ددن ادرادود دردلای حتین را بودیده» که به گمانم یعنی "ولم کنید این دهن حجر الاسود ...............را بوسیده."

برای خواب مجبور شدیدم زنانه مردانه کنیم. در اتاق مردانه یدالله، پسرعموی پدرم چنان تنوره‌هایی می‌کشد که خرناسه‌های آن ده دوازده نفر دیگر در مقابلش مثل فلوت است در مقابل نقاره. رفتم حمام بخوابم دیدم رامین خونالود کنار یک موجود ریشوی شاخدار پشمالو خوابیده و دارد در خواب ناله می‌کند. یادم آمد چون توی آپارتمان جا نداشتیم قرار شد بُزی را که اقوام آورده‌اند ببندیم توی حمام. دلم نیامد بیدارشان کنم. توی آشپزخانه چمباتبه زده‌ام و فکر نقشه‌هایی که در زندان برای چنین روزهایی کشیده بودم از ذهنم بیرون نمی‌رود. باید کاری کرد.


ساعت 10 و بیست دقیقه روز دوم

همینطور هی آدم می‌آید به دیدن من. گویا موضوع تازه رسانه‌ای شده و از این به بعد دیدارکننده‌ها بغیر از دوست و آشنا و اقوام سایرین هم هستند. خدا پدر حاج حسین، دایی پدرم را بیامرزد که دید اوضاع اینطوری است به هر زحمتی که بود اقوام را سوار می‌نی‌بوس کرد و برد شهر را نشانشان بدهد. خاله ماه‌جبین قبلش حاج حسین را قسم داد که یکوقت آن طرفهایی که قشون روس اردو زده نبردشان. همه رفتند بجز معصومه دیو که شده آینه دق من و از لای جمعیت هی به من نگاه می‌کند و عین دخترهای مثلا خجالتی می‌خندد. دیشب نصفه‌های شب گفتم بروم لااقل دستی به سروگوش زنم بکشم. کورمال کورمال رفتم و پیدایش کردم و دستی به سر و گردنش کشیدم بعد هم از ترس اینکه کسی بیدار شود زود برگشتم به آشپزخانه. الان که فکر می‌کنم می‌بینم دیشب دیدم زیاد به دستم آشنا نیست ها...

نکند اشتباهی...؟! خدا تو خودت شاهدی همان چهل سال پیش که من جوان شانزده هفده ساله‌ی عذبی بودم، یک بار که با این موجود که آن زمان دوبرابر سن من را داشت سر چشمه تنها شدم چنان از هیبت این آفریده‌ات ترسیدم که تا یک ماه مثل این بود که روزی نیم من کافور خورده باشم. خدایا توبه!


ساعت 12، روی کاناپه

دخترم تلفن زد. گفت چون هیچ شانسی نداشته که من را ببیند و ضمنا هی با برادرش می‌رفته‌اند زیر دست و پای مردم، دو نفری رفته‌اند خانه‌ی دایی‌اش. من... لپو ول کن آقاجان بذار لااقل دو کلام خاطرات... نکش...


ساعت 2و ربع، در دستشویی

رامین را با برانکارد بردند. طفلک یهو دیده یکی با کارد آمده توی حمام لابد فکر کرده حکمش آمده و می‌خواهند همانجا کار را تمام کنند. طفلک سلاخه خودش هم ناراحت بود. می‌گفت رامین اولش خودش را نگه داشته و همانطور که داشته می‌لرزیده با رنگ پریده پرسیده شما کی هستید؟ همینکه طرف گفته میثم، رامین جیغی کشیده و بیهوش شده. حالا هزار بار بگو که بازجوها و اطلاعاتی‌ها دیگر میثم و عمار و یاسر نیستند و ساسان و درسا و نیلوفر آندرلاین 2001 و اینها شده‌اند. ما توی زندان اینها را فهمیدیم اینها هنوز نفهمیده‌اند.

(حالا بماند که برای ما عار شده که اسامی عزیز ترین صحابی های پیامبر را ... هیهات. جوکر مومن)


ساعت 5

بزه را کشتیم قورمه‌اش کردیم و دادیم اقوام نوش جان کردند و رفتند. البته معصومه دیو نمی‌رفت و مجبور شدند سه نفری خِرکشش کنند. همان وقت بود که گریه کننان نعره زد «قربون ئو دستای قلمیت گردم مو هی که ئو طور مهروونی هو» که خوشبختانه جماعت فکر کردند دارد قربان قلم من می‌شود. شکر خدا آن لحظه زنم خانه نبود و رفته بود برای یازدمین بار چای و نوشابه و دستمال‌کاغذی و میوه بخرد. چند دقیقه بعد دخترم زنگ زد و درحالیکه خنده‌اش بند نمی آمد گفت که فیلم من و معصومه از هشت جهت فیلمبرداری شده و روی اینترنت گذاشته شده. تازه متوجه شده‌ام که نصفی از آدمهایی که اینجا می‌آیند یک موبایل دستشان است و دارند از همه چیز فیلمبرداری می‌کنند. ازم قول گرفت به ازای اینکه این را نشان مادرش ندهد وقتی آزاد شدم برایش یک لپ‌تاپ بخرم. بعد کمی مکث کرد و گفت البته اگر تا آن موقع لپ تاپ منقرض نشده بود.


ساعت یک ربع به نه شب، تاکسی

زنم تا ساعت 7 برنگشت خانه. در این مدت یک عده از دانشجوها ریخته بودند خانه و هی از من در مورد آزادی و دموکراسی و مقاومت و اینها سوال می‌پرسیدند و البته اصرار هم داشتند که من بگویم با خیابان رفتن مردم و حرکت‌های رادیکال مخالفم.عکس و فیلم می‌گرفتند. بعد یکی‌شان ازم پرسید سخت‌ترین لحظه در این دو سال و سه ماه برایم چه لحظه ای بوده. مردد بود که بهشان بگویم "الان" یا نه که تلفن زنگ زد. خواهر زنم بود که بعد از کلی دلداری و "نگران نشوید یک وقت" بهم خبر داد که زنم در بین راه سوپر مارکت تا خانه از شدت خستگی و کم‌خوابی از حال رفته و چون پول کافی نداشته که برود درمانگاهی جایی، با تاکسی خودش را رسانده خانه خواهرش. خبر را به دانشجوها دادم و گفتم دارم می‌روم دنبال همسرم. گفتند پس ما می‌نشینیم تا شما برگردید!


ساعت 11 شب، دوباره تاکسی

خواهرزنم خیلی آدم فهمیده‌ای است. وقتی رسیدم آنجا بعد کمی چاق‌سلامتی گفت که لابد من و خواهرش حرفهای زیادی داریم که دوست داریم تنهایی با هم بزنیم. رنگ و روی زنم پریده بود اما مشخص بود که آنقدر رمق برایش مانده که من حرفهایی که دو سال و سه ماه و دو روز و یازده ساعت در خودم ذخیره کرده بودم را باهاش بزنم! خواهرزنم و باجناغم و بچه‌هایش را تا دم در مشایعات کردم و داشتم برای حرف زدن عین پلنگی شتاب داشتم که زنگ زدند. برگشتم در را باز کردم ببینم چی را جا گذاشته اند که یهو بیست سی تا آدم ریختند تو. اولش گیج شدم و فکر کردم از شدت فشار عصبی و سایر فشارات قاطی کرده‌ام، بعد که دیدم همگی امضا می‌خواهند فکر کرده‌ام لابد آنها اشتباهی گرفته‌اند، بعد معلوم شد یکی از بچه‌های محل دیده که من آمده‌ام اینجا و دوستانش را توی اینترنت خبر کرده که بیایند به دیدن من. وقتی دیدم نمی‌روند و تازه هی دارند تماس می‌گیرند که دوستانشان هم بیایند تا "یه آدم مشهور خیلی باحالی که پارازیت هم نشونش داده" عکس بگیرند و "توی فیس‌بوکشان بگذارند" در جواب یکی که پرسید حالا می‌خواهید چکار کنید گفتم دوست دارم حرفهایی که در این مدت توی خودم ذخیره کرده بودم را با تک‌تک شماها بزنم! خیلی خوشحال شدند و آنقدر نشستند تا باجناغم اینها برگشتند.


ساعت 10 صبح، سرانجام در اتاق خواب

دیشب تنهایی برگشتم خانه. ساعت حدود 12 بود که اعضای سندیکای رانندگان اتوبوس آمدند به دیدارم. خیلی آدم‌های نازنین و کت و کلفتی بودند. طفلی‌ها خیلی‌هایشان مستقیما از سر کار و با همان اتوبوس‌هایشان آمده بودند به دیدن من. شام هم خودشان گرفتند بامعرفت‌ها. تا ساعت دو سه نشستند. بعد خواستند بروند چون بیشترشان ساعت 5 صبح باید می‌رفتند سر خط. دیدیم نمی‌صرفد با اصرار نگهشان داشتم. قرار شد یکی‌شان که صبح می‌رفت طرف اوین من را هم سر راه بگذارد زندان. با اینکه چند ساعت زودتر از پایان مرخصی‌ام می‌رسیدم اما لااقل می‌توانستم چند ساعتی بخوابم. صبح داشتم آماده می‌شدم برگردم که زنگ زدند گفتند مرخصی‌ات تمدید شده. نعره‌کشان خودم را از پنجره پرت کردم بیرون اما بجای آسفالت خیابان افتادم روی سقف یکی از اتوبوس‌ها.

جاییم نشکست اما کوفتگی شدید پیدا کردم. من را آوردند توی اتاق خواب. بلافاصله شبکه‌های ماهواره‌ای از اقدام به خودکشی من خبر دادند. دادستان تهران نیم ساعت پیش اعلام کرد که به خاطر اقدام به خودکشی ناموفق دروغین و خوراک ساختن برای بیگانگان برایم کیفرخواست جداگانه دارد می‌نویسد. راننده‌ها بقدری از آن کار من متاثر شده‌اند که همقسم شده‌اند صبح تا شب پنج نفرشان به نوبت پیش من باشند، با من بخوابند و اتوبوس‌هایشان را از زیر پنجره تکان ندهند.

 

 

-----------------------------------------------------



متن از محمود فرجامی، تقدیم به احمد زیدآبادی ( حالا تقدیم کن ما را بگو که ..جوکر مومن)
تصویر از مانا نیستانی/ رادیو زمانه
هرگونه شباهت اسمی اتفاقی است شباهت فعلی نه

به نقل از: به جان خودم بگردی پیداش میکنی تو همین پرشین بلاگه! صفحش رو بستم!