طنزآلودناک جوکر مومن:هِر هِر!!!

طنزآلود!!!ناکی است دردآمیز ناک انگیز که فقط به درد افراد بالغ بالای 180 سال می خورد!

دوستی دختر و پسر (توبه) طنز آلود ناکی
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: طنز ،کلاهبرداری ،دختر ،پسر

خوب حالا رسیدیم به این مقوله جالب... قند تو دلتون آب شد دیگه ....بله...

خدا رو شکر دیگه اینقدر طنز در این رابطه نوشتند که جایی واسه ما نمونده اعم از سیر تاریخی این ارتباطات و .... اما...

 روزی روزگاری به همراه یکی از دوستان توی یه پارکی نشسه بودیم به اتفاق تنی چند از دوستان که یک دفعه دیدیم یکی غش کرد... البته نه از اون غش های آب قندی ...

فرد غشاش دوست ما بود که دیدیم به به... سرش در مسیر ساعت 2 ما در عرض و طول جغرافیایی خاصی قفل شده و داره کانه رادار میاد همینجر میاد حالا هی میاد، هوی کجا...!!!!

ما که یه خورده ناجور نشسته بودیم(ولو) و از قضا مسیر نگاه ایشون هم یه جورایی نسبت به ما ناجور و آب دهان از منتهی الیه سمت چپ دهان ایشان در حال شُرٌِش (شرشر کردن) بود!!! ترسیدیم و در یک حرکت جمع و جور تر نشستیم و زدیم پس کلش که هوی مگه خودت پدر برادر نداری...؟؟؟  ککش هم نگزید نامرد...

دیدیم نه خدا رو شکر سوژه ما نیستم بلکه یک وجیه ای داره از همون سمت همچین خرامان و با پیچ و تاب میاد که آدم یاد مار بوآ به هنگام گردش عصر گاهی در ماداگاسکار می افته...

کانه همچون مار کبری این رفیق ما رو محو هیپنوتیزم کرده که بعید میدونم اگر به رفیق ما میگفتن دیفرانسیل رو پاس کردی با نمره 18 همچین حالتی بهش دست میداد...

الغرض این دوست پاک ما ( هم ازنظر اخلاقی و هم از نظر محتویات جیب) یه دفعه گفت من رفتم که ما تا اومدیم بگیریمش جا خالی داد و ما با پوز خوردیم تو صندلی رو برویی!!!

مدتی رو دوست ما بدو و ما بدو طی کردیم تا جایی که دیدیم دیگه اگه طی الارض هم کنیم بهش نمی رسیم!!! بوی گل چنان مستش کرد که دامنش از دست برفت...

حالا شما حساب کن ما کت و شلوار پوشیدیم و دوستمان هم ایضا و با این وضعیت نابهنجار ( داشته باش) کم از خواستگار نداشتیم... (بابا روانی که نیستیم سر کار بودیم قبلش)

دوست ما رفت جلو و با یک حرکت کماندویی خودش رو انداخت جلوی اون خانم و دوستش  و گفت سلام...

من که شوکه شده بوده اون خانم دیگه جای خود داره با یک چنین ضایع بازی ولی دیگه چه میشد کرد !!!

اون خانم محترمه توجهی نکرد و داشت به مسیرش ادامه میداد که دوست ما گفت ببخشید امکان داره یک لحظه وقتتون رو بگیرم ...

خانم فرمودند من نامزد دارم آقا مزاحم نشید( بر دروغگو...)

- نه به خدا میخوام ازتون خواستگاری کنم ( از عوارض اجتماعی نبودن و گاهاً وبلاگ نویسیه دیگه)

-- اِ آقا چرا مزاحم میشین ؟؟؟؟ ( + مقداری عشوه)

- نه به خدا اصلا میاد به من این حرفا...

-- (+ کمی سوختگی دل) آخه اینجا که جاش نیست من که گفتم نامزد دارم... (اگه نامزد داری که اینجا و کلا هیچ جا جاش نیست)

- منم میدونم که ندارین ( آخه پدر سوخته همون اولش بابا رو ضایع نمیکنن که) افتخار صرف یه قهوه بدین...

-- من با بابام اینا اومدم منتظرن....

- پس لطف کنین این موبایل رو داشته باشین من خودم بهتون زنگ میزنم( هاااااا؟؟؟ دیوانه موبایل 400 ، 500 تومنیش رو داد بهش دیوا........نه)

و بدون اینکه منتظر بشه بدو بدو اومد... من که کلا از کف سرشار شده بودم و کم مونده بود اور دوز کنم عرض کردم چیکار کردی روانی که فرمود به جان مومن خودم هم نفهمیدم...

الغرض فردا روزی دوست ما زنگ زد و قراری نهاده شدو به همراه پدر داماد که اینجانب باشم !!! رفتیم و دیدیم وپسندیدیم... (موبایل رو هم پس گرفتیم !!!ناجوانمردانه!)

دیگه طی شد آقا این خالی ببند و اون باور کن و چه قندها آب شد و چه فشارها آمد و چه چیز ها در رفت بماند... ( منظورم حرف از دهان بود)

در نهایت یک شب دوست ما به ما گفت یک ماشین مدل بالا جور کن!!! گفتم ماشین دارم!!!

تا اومدم چیزی بگم فرمود یک خونه هم جور کن!!! دیگه چیزی نگفتم که نگه یک شرکتی جور کن من بشم مدیرش که خودش گفت اونم دستت درد نکنه جور کن!!!

حالا من اینجا آخه چیکارم؟؟؟؟ یه طنز نویس بدبخت فلک زده ... نه ریش پرفسوری دارم نه بادی بیلدینگ کارم نه رنگم آبیه به جان خودم غول چراغ جادو نیستم که...

فلذا گفتم آقا جان این قول هایی که شما دادی یا باید قاچاقچی باشی یا باید کلاهبردار باشی تا بتونی یک شبه جورش کنی...

این دوست ما هم  گویاخوشش اومده بود رفت توفکر ... آقا رفت....!!!! توفکرها....

فرداش رفت ماشین قراضش رو فروخت و رفت یک جایی زمین دید و 5 تومن به باباداد و

گفت اگه تو یک ماه پولش رو جور نکردم کلش ماله خودت... و 5 تومن هم داد آهن و آجر خرید ریخت تو زمین و آگهی آنچنانی پیش  فروش و 100 نفر آدم بدبخت هم اومدن ثبت نام کردن و 2 میلیارد به بابا دادن و خبر نداشتن که چه چیز ها باید بدن تا پولشون روپس بگیرن!!!

آرسن لوپن رو خدا بیامرزه خیلی آدم خوبی بود....

بله خلاصه الان این دوست ما در زندان است و خبر داده داره یه کتاب شعری مینویسه من این پاییز در زندان... (دیگه کلاهبردار کلاهبرداره فرهنگی و غیره نداره....)

نتیجه اخلاقی داستان:

1- هیچ وقت دوستتون رو درگیر مسائل عشقی نکنین!!!

2- وبلاگ ننویسین!!!

3- ضایع بازی در نیارین!!!

4- وقتی طرف میگه نامزد دارم به نفعتونه قبول کنین!!!

5- با کت و شلوار پارک نرین!!! کلا نرین!!!

6- پدر و برادر داشته باشین!!!

7- برای جلوگیری از فساد اخلاقی باید کیفیت یخچال ها رو بالا برد!!!

8- صنعت و ازدواج و کلاهبرداری به هم ربط داره!!!

9- موبایلتون رو همینجوری تو کیف کسی نندازین!!!

10- وقتی سوژه حسابی نداری وقت مردم رو نگیر!!!

11- هرگونه مشاوره جهت کلاهبرداری پذیرفته میشود!!! (اینو جدی بگیریننیشخند)

12- پشت سر نویسنده فحش ندین...!!! (جدی نگیرین)