طنزآلودناک جوکر مومن:هِر هِر!!!

طنزآلود!!!ناکی است دردآمیز ناک انگیز که فقط به درد افراد بالغ بالای 180 سال می خورد!

جوکر مومن در سالی که گذشت!
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: جوکر مومن و کلید! ،طنز های کلیدی

بسم الله

جوکر مومن در سالی که گذشت هیچ غلطی نکرد! حالا مشخص نیست دلیل این همه بیش فعالی ازدیاد سوژه بود که جوکر میرزا را در انتخاب سوژه گیج کرد و یا نبود سوژه شخص نامبرده را زمینگیر!

بگذریم از همه وقایع بسیار مهمی که درسال اخیر رخ داد از جمله :

1- پیدا شدن بسیاری از کلیدهای بسیاری از درها

2- بسته شدن بسیاری از درهای کلید دار!

3- باز شدن بسیاری از درهای فاقد کلید!

4- کلید کردن برخی ها روی مسئله کلیدیِ کلید!

5-کلید کلیدِ جونمی یه دونه کلید آباجی، حالا دو دونه کلید ...

6- تاسیس کلیدسازی برای رفع معضل درهای بسته بسیاری از کشورهای دچار مشکل

7-تاسیس جشنواره کلیدهای طلایی

8- جایزه نگرفتن بسیاری از فیلم های کلیدی در جشنواره فجر

9-اهدای کلید طلایی به مردان کلیدی و ...

اما در کل، سال سال کلیدیی بود!

جوکر مومن میرزا از آنجایی که کلا تصمیم گرفته کانال ایستگاه خود را عوض نموده و به فعالیت های اقتصادی بپردازد کلا بیخیال کلهم مسائل کیلیدی شده و سعی کرده در راستای جلب دوستان مرجعه کننده به وبلاگ طنزآلودناک  کلاخفه بشود!

و نیز این شخص مذکور گذشت از توهین هایی که به وی در قالب یک فرد مجهول الهویه ایرانی توسط افراد معلوم الحال آمریکایی شد! ود همین راستا در راهپیمایی 22 بهمن با حضور در مسیر راهپیمایی متقابل مشت و مال محکمی به حضرات دادیم و در جوابشان به همین نکته بس افاقه نمودیم!

و حالا برخی از تحلیلات جوکری از وقایع مهم سال:

توافق هسته ای ایران و غرب

ما در این توافق مهم موفق شدیم که توافق داشته باشیم با موافقت بیشتری به توافقات خوبی برسیم! حالا نتیجه اش چه شد ؟ حداقل سبد کالایمان را که با کسری بودجه خزانه دولت گرفتیم! مگر کم مسئله کلیدی ای است این مسئله؟

افشاگری های اسنودن

این مسئله آنقدر مهم بود که شانصد بار از صدا و سیما در جریانش قرار گرفتیم و فهمیدیم که آن دستهای پشت پرده بیشعوری که باعث کسری خزانه دولت ما شده و چشم طمع به یارانه پر و پیمان ما داشته اند کدام ها بوده اند! اصلا این مسئله خیلی مهم است و هر فرد کم شعوری که ارتباط این داستان در عدم تحقق بسیاری از اهداف عالیه مملکت ما را نفهمد خیلی فرد بی اتیکت و بی جریانی است و باید بفهمد که تورم 300% هیچ ربطی به ضعف عضلات مغزی بسیاری از افراد مجهول الحال داخلی ندارد!

تعطیلی دولت فدرال آمریکا

این همان مشت و مالی بود که عرض کردیم! راستش را بخواهید ما خودمان هم خیلی در این رویداد بی تاثیر نبوده ایم! کاری که جوکر مومن کرد ارسال یک فقره گزارش به دبیرخانه آنجا بود که گفته بود ما در مملکتمان هر سال 143 روز تعطیلی داریم و شما باید از عملکردتان با کمتر از 60 روز تعطیلی خجالت بکشید. فلذا آنها نیز خجالت کشیده و در نهایت بی خیال کار شدند و زدیم و آن مملکت کفار را کلا تعطیل کردیم! الوسواس الخناسی گاها بودهیم!

بحران اوکراین :

به جان مادرم بنده حقیر در این یکی هیچ دخالتی نداشته ام و اصلا غلط میکنم در جریانی که پای کشور دوست و همسایه روسیه وسط است من غلطی بنمایم!

خلاصه داستان امسال که گذشت ، تا سال دیگر هم خدا کریم است! التماس دعا که ما را بی سوژه نگذارد!

 


آخر به ما چه ربطی دارد!
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: نه چندان طنز!

بسم الله

چند روز پیش با خودم می اندیشیدم که چرا محله ما اینقدر بی درو پیکر است؟ سیم های برقش را می دزدند، تمیز نیست و ... الخ!

در تفکرات موهوم این حقیر فقط 3 راه به نظر رسید:

(تصاویر صرفا حالت طنز دارند و جدی نیستند)

1- کلا اداره محل را بدهیم به اصغر آقا که خیلی زورش زیاد است و بسیار هم منطقی و صاحب نفوذ است و از ظواهر امر بر میاید که آدم خوبی است!

2- اداره محل کماکان در دست شورا باقی بماند که در این صورت یک روز قیر نیست یک روز قیف نیست و یک روز هم کسی که قیر را میریزد نیست! *

3- اداره محل را بی خیال بشویم برود!

راه حل اول را که میگویند اصغر آقا خواهد زد و خواهد برد و خواهد خورد! البته چه چیز را معلوم نیست اما خوب میگویند! حتما چیزی هست که میگویند!

راه حل دوم هم که نتیجه اش همین محله درب و داغان ماست!

راه حل سوم هم که نتیجه اش معلوم است و ما رفته ایم چله گرفته ایم که شاید راهی را به ما نشان بدهند که از این وضعیت به در بیاییم!

----------------------------------------------------------------------------------

* میگویند : یه روز یه نفرو بردن جهنم از پرسیدن میری جهنم خارجی ها یا جهنم ایرانی ها!

این بنده خدا با خودش گفت اون دنیا که این خارجی ها وضعشون بهتر از ما بود لابد اینجا هم همینظوره! فلذا رفت جهنم خارجی ها! اما اونجا قیر داغ میریختن تو حلق ملت! خسته شد بعد از یک هفته و گفت: آقا بیاین ما رو ببرین جهنم ایرانی ها اقلا اونجا زبون ملتو که میفهمیم!

الغرض وقتی رفت جهنم ایرانی ها دید اوه ملت دارن میزنن و عشق است و صفا! پرسید داداش اینجا جهنمه؟ پس چرا قیر داغ نمیریزن تو حلق ملت؟

یاور جواب داد: داداش اینجام هم برنامه قیر داغ به راهه اما یه روز قیر نیست یه روز قیف نیست یه روز هم کسی که قیر رو میریزه تو حلق ملت نیومده!

-------------------------------------------------------------------------------

برای کسانی که حوصله دارند!

این تاریخچه خلاصه یک نمونه جکومت   جمهوری غیر دینی است  

به قسمت ژولیوس سزار و عصر امپراتوری خیلی دقت کنید و نقش سنا را در آن ببینید: یک نقشه متحرک بسیار جالب هم در این صفحه هست!

(راهنمای نقشه در همان صفحه)

این تاریخچه خلاصه یک نمونه ترکیب توتالیتاریسم (استبدادصالح ) و حکومت دینی  است!

 البته جوکر مومن همینجا از همه حکومت های پادشاهی ابراز برائت و نفرت می نماید حتی اگر دستاورد های  به ندرت خوبی هم داشته باشند

پدر بزرگ مرحوم ما اجباریش در زمان رضاقلدر(ل.ع) بود و تعریف میکرد ما را بردند برای ساخت تونل کندوان! صبح ساعت 6 رضاشاه آمد بازید  و دید مهندسان نیستند!

مشخص شد که در چادر در حال خوردن خامه و عسل هستند و کار نمیکنند! او هم با یک لگد یکی از مهندس ها و بساط صبحانه اش را از جایی که نشسه بودند پرتاب کرد پایین و دست و پای آن بخت برگشته خرد خاکشیر شد!

یا امثال دیوار چین!

حکومت توتالیتر مد نظر جوکر مومن یعنی حکومت در دست یک نفر که هم متدین باشد! هم اهل مشورت باشد! اما آنقدر نفوذ اجتماعی و قدرت داشته باشد که کسی جرات نکند خلاف دین خداوند کاری انجام دهد و هدفش از حکومت خودش نباشد بلکه خدایش و اجرای اوامر او باشد! نه تفسیر حضرات سیاسیون از توتالیتاریسم که همان حکومت دیکتاتوری است!


جنگ جهانی!
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: نه چندان طنز!

قابل توجه کلید داران عصر جدید:

زدم ، زدی ، دعوا شد...

 فعل زدم را مدت هاست که اینگونه صرف میکنند!

دیگر زدم زدی زدند نیست حکایت جهان امروز!

مهم نیست که چه کسی اول شروع کرد و در آخر چه کسی تمام کرد! 

مهم نیست که زدیم یا زدند یا خوردند یا بردند ...

مهم نیست که چه کسی پر زور تر بود...

مهم آن مورچه غافلی است که هر کسی و با هر نیتی شروع یا تمام کرده است او را له کرده است.

گاهی تفسیر مطالب به همین سادگی است!  اما از همه این ها مهمتر این است که : 

گفتم گفتی زد زدم آن مورچه له شد!

بدبخت مورچه! حداقل حیوانات را پاس بداریم اگر انسانها برایمان مهم نیستند!

چه گفتیم!!! هان...؟؟؟  کلید من کو؟؟؟ آقا بده برم کار دارم!!! آخ آخ آخ!!! ندادی؟ آخیش!!!! چی شد؟؟؟...


اصغر و تخم هویج اصلاح ژنتیک شده(سحر آمیز سابق)!
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: طنز ،طنز سیاسی! ،داستان ننه اصغر

روزی روزگاری یک اصغری با یک ننه پیری در یک ده کوره ای در کشور دوست و همساده زندگی میکرد!

از قضا روزی اصغر به خنسی خورد و بنا به دستور ننه رفت تا ماشینش را بفروشد درد سرتان ندهم که یک فقره آدم بنگاهی با چرب زبانی و پدرسوختگی (بلانسبت بنگاهی های خودمان)  یک فقره تخم هویج دستکاری ژنتیک شده که از آزمایشگاه رویان ما کش رفته بود را به جای آن لگن به وی قالب نه غالب نمود غالب نه قالب نمودنی!

القصه که شب ننه پس از اطلاع از کل پرونده نه ببشخید داستان و پس از گفتمانی کاملا مسالمت آمیز با اصغر! هویج را بیرون انداخت!

فردای آنروز اصغر در پی مراجعه به پی متوجه شد که یک فقره هویج که ساقه اش برای خودش درختی است در زمین آنها سبز شده است!

بنا به گزارش ارسالی از حاشیه جنوبی کشور دوست و همساده  پس از مشقات فراوان و با خارج شدن هویج از باغچه مزبور ماده طلای سیاه از محل به آسمان فواره زدندی!

در پی این حادثه ننه اصغر از فرط خوشحالی یک حرکات شنیعی از خودشان در کردند که تصویر شکار شده یکی از صحنه ها را خودتان ببینید:!!!

پیرزن ۸۲ ساله رزمی کار (+عکس)

بله خلاصه تا این دو آمدند یک حالی به حول رویاهاشان بدهند یک کسی آمد و گفت که این هویج و سوراخش روی هم چند که با مخالفت شدید اصغر و ننه اش  روبرو شد.  و چون آن یک نفر، یک نفره بسیار پرزوری بود آمد رفت سازمان ملل و گفت طبق قرائن موجود در محل زندگی این دو نفر یعنی اصغر و ننه اش نشانه هایی از گاز شیمیایی پیدا شده است. گفتنی است شب پیش اصغر و ننه اش مقادیر متنابهی لوبیا و نخود مصرف نموده بودند!

به هر حال و به هر دلیل فرد زور گرای مذکور در انتها با همدستی جمیع اراذل و اوباش منطقه اقدام به غصب خانه ننه اصغر نموده و ایشان را به فجیع ترین وضع ممکن به چیزی شبیه قتل رسانید!

نتیجه اخلاقی:

1- سویچ پرایدتان را ندهید تخم سحر آمیز بگیرید حتی اگر قرار است به چاه نفت برسید.در یک کلام قانع باشید!

2- در مصرف نخود و لوبیا و غذاهای وابسته در اینروز های شلم شوربا را به حداقل برسانید مبادا از جایی به شما حمله بشود!

3- در صورتی که سن و سالی دارید خجالت کشیده و حرکاتی مانند ننه اصغر نکنید!

4- پناه بر خدا آدم از یک داستان نمادین آبکی باید چند تا نتیجه بگیرد که شما وقتتان را بیش از این تلف نکنید!


یک سری اتفاقات عجیب و غریب
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: روحانی مچکریم ،طنز غیر سیاسی

بسم الله

دیشب مثه هرشب یه نفر  رو داشتم توی تلویزیون نگاه میکردم که یک سری تحلیل های بسیییییییییاااااااااااااااارررررررررررررر مفید در مورد تحولات منطقه و به خصوص کشور دوست برادر و همسایه گوگولی دوست داشتنی استراتژیک کار درست بسیار محترم راهبرد امنیت ملی خفن زیبای تاریخی زیارتی سوریه صحبت میکرد و اینقدر صحبت هاشون شیرین بود که به جان خودم من نفهمیدم اون زمان چطور گذشت اصلا از بس که خواب بودم!

در همین اثنا که بیدار شدم و به سقف نگریستم مشاهده کردم که چند فروند پشه بدون سرنشین در اطراف سقف ویراژ میدن! 

دردسرتون ندم که تا شب منتظر موندم که یکی از این پشه ها یه گازی نیشی بشگونی حرکتی ... اما انگار نه انکار هیچ هیچ هیج!!!

حالا نمیدونم مواد مغذی خون ما پایین بود؟ اینا کلاسشون رفته بود بالا و صرفا خون از ما بهتران همونایی که خونشون موز و گوشت داره! رو میخوردن یا و یا و یا... !!! و به هر حال چون این اتفاق داره جدیدا میفته و نکات بسیار عمیق عرفانی - کلامی - فلسفی پشتش هست اومدم از مسئولین ذیربط تشکر کنم و بگم بابت سخنرانی های پر بار و نیز ساماندهی جامعه پشگان مقیم مرکز:

روحانی مچکریم!!!


به مناسبت انتخابات!!!(طنز)
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: طنز ،طنز انتخاباتی

بسم الله

می گویند روزی سه نفر به خواستگاری دختری رفتند  اول حسن بود که بسیار ثروتمند بود اما سواد نداشت دومی علی بود که که بسیار با سواد بود اما پول نداشت سومی حسین بود که نه مال داشت نه سواد اما بسیار خوشتیپ بود! پدر دختر از دختر پرسید کدام را میخواهی و دختر جواب داد حسنعلی حسین را!!!

حالا حکایت حکایت ماست! یکی میخواهد در مملکت انقلاب اقتصادی بکند اما محبوبیت ندارد! یکی میخواهد تورم را کم کند راهش را نمیداند! یکی میخواهد روی مقوله فرهنگ کار کند اما اقتصاد نابسامان مملکت ولش نمیکند! یکی میخواهد روی همه چی همزمان کار کند وقت ندارد! یکی وقت دارد اختیارات کافی ندارد! و الخ....

حالا این وسط ملت بدبخت را بگو که پا در هوا گیر کرده است! نمیداند برود به آنی رای بدهد که میخواهد جلوی راپل نیروی انتظامی را بگیرد یا به رییس فرهنگستان ادب پارسی! یعنی مانده که به شکمش رای بدهد یا به سایر جاهای بدنش ( مانند مغزش)!!!

 فلذا ما یک پیشنهادی داریم! که امیدواریم به گوش مسئولین برسد !

آقای مسئولین! بی زحمت بی خیال رییس جمهور انتخاب کردن بشوید چون این داستان برای ملت که نان و آب و تنبان نمیشود!  بیایید و هر گوشه مملکت را بدهید دست یکی از این حضرات ! اینجوری اگر کسی با ریاست کسی مشکل داشت میرود تحت حوزه آن یکی رییس جمهور زندگی میکند! مشکلات هم حل میشود آبروی ملت هم در تلویزیون با این تکذیب های ناگهانی نمیرود ! به جان خودم! حالا یک امتحانی بکنید!!!


حالا بروید به تهران 1500 بخندید!!!
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: طنز اقتصادی

کاریکاتور متعلق به سال 1365 است که کارمندان در آن زمان ماهانه 3000 تومان حقوق میگرفتند!!!


معیار های خیلی خیلی مهم برای انتخاب رییس جمهور!
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: شعر طنز کاملا غیر سیاسی ،طنز انتخابات

بسم الله

از آنجا که ما جوکر مومن هستیم و هر چه که در مملکت اتفاق بیفتد شرعا و قانونا به ما مربوط است فلذا نتوانستیم از آگاه کردن عامه مخاطبان از معیار های خیلی درستمان چشم بپوشیم!!!

معیار های جوکر مومن برای انتخاب رییس جمهور:

1- رییس جمهور باید بلد باشد ظرف بشوید: چرا که پاک کردن چرک و کثافت از وجود ممکلکت کار همین فرد عزیز است! باید بلد باشد که مملکت را یک جوری تمیز کند که اگر بازرس آمد و دست کشید قیییییییژژژژژژژژژژ صدا بدهد!

2- رییس جمهور باید بلد باشد آشپزی کند: تا خدای نکرده آشی برای مردم نپزد که یک وجب روغن رویش باشد! چون چنین آشی هم هزینه هایش زیاد است و هم باعث سکته مردم میشود!

3- رییس جمهور باید مکانیک باشد: چرا؟ چون چرخ پنچر مملکت را تعویض و ریپ موتور وزارتخانه ها و طرح های در دست اجراء را به موقع تعمیر کند!

4- رییس جمهور باید خانه دار باشد : تا بفهمد که اصولا قیمت گوجه فرنگی در محله های مختلف چند است! و به این روش است که تورم کنترل خواهد شد! حداقل در آن منطقه محل سکونت رییس جمهور که می شود!!!! کاچی به از هیچ چی!!!

5- رییس جمهور باید بقال باشد : چرا چون خاله سوسکه بارها گفته است: (( من زن بقال نمیشم )) ! حالا چرا نمیشه بماند  اما به این ترتیب رییس جمهور ما مثل رییس جمهور فرانسه دسته گل به آب نخواهد داد و رسوایی آنچنانی به بار نخواهد آورد!

6- رییس جمهور باید معلم و فرهنگی باشد: چرا ؟ چون برود بخاری درست بخرد که حداقل جان خودش در کلاس تهدید نشود و صاف با وزیر آموزش پرورش بی توجه برخورد شدیدا مسئولانه کند! جان خودش است دیگر، جان همسایه که نیست!

7- رییس جمهور باید دانشجو باشد: که برود دنبال یک سقفی برای زندگی و خانه مجردی بهه اش کرایه ندهند و یا گران بدهند که ناچار بشود دستور بدهد برای دانشجویان خوابگاه درست کنند آنهم نه از نوع که بشود از پنجره اش پایین پرید یا پراند!

خلاصه از ما به شما وصیت !!! حواستان به نکات بالا باشد که بعد نگویید نگفتی!!! ما گفتیم این هم سندش ! گفتم یا نگفتم؟  گفتم یا نگفتم؟  گفتم یا نگفتم؟


ما چقدر فقیر هستیم!!!
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: طنز

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید:‌ «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد:‌ «عالی بود پدر!»
پدر پرسید: «آیا به زندگی آنها توجه کردی؟»
پسر پاسخ داد: «بله پدر!»
و پدر پرسید: «چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: «فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در خانه مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!»
با دیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسربچه اضافه کرد: «متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!


مرگ در سی سی یو راس ساعت 11!!!
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: طنز

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.

 

کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.

به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و …

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد !!!


در احوالاتِ جوکر مومنِ فضای مجازی!!!
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: طنز ،درباره من

در این حال و هوی بهاری شیراز، شب هنگام که به روی تراس خانه پا میگذاری ، بوی بهار نارنج بیداد میکند... شب با هوایی نه گرم و نه سرد از راه رسیده، و چه فازی میدهد! حتی جهان بقال محل هم از این فضا بی نصیب نمانده است و هی میرود مسافرت و هی ما باید برویم سوپری خیابان پایینی و اذیت بشویم! خدایی خیلی حالی به حولمان است!!!

نمیدانم از کجا اما صدای فسق و فجوری به گوشمان میرسد که خیلی خوشگل و ناز است... میگوید :

(( پریشان خاطران آواره در صحرای گیسویت    هزاران شب خراب افتاد در کنج سر مویت))

آخر این کجایش فسق است؟ خیلی هم خوب است اصلا خود عاشقی است بستگی دارد برای چه کسی بخوانیش... در خانه مان سنتوری داریم... رنگش بهتر از برگ درخت، سیم هایش چه جلایی دارد و نامردانه یک جوری میدرخشد که انگاری یک دریای متلاطم طلایی رنگ آدم را وسوسه غرق شدن میکند. مضراب های عاشقی کنار جعبه مخمل دوزی قرمز جعبه ساز هستند و منتظرند نوای یک عاشق را به گوش همه برسانند... فضای خانه را پرکنند از عطر عاشقی... وای و صد وای ، حیف که همه اهل بیت ما خوابند!!! میترسیم بیدارشان کنیم!!! 

فلذا هی با خودمان کلنجار میروی که بزنیم نزنیم بزنیم نزنیم!!!.... خیلی تصمیم سختی است فلذا گور بابای دنیایی فرموده و شروع میکنیم به نواختن، آن هم چه نواختنی با کل وجود مبارکمان!!! اما ناگهان !!! یک چیزی میخورد توی سرمان!!! همسر مهربان مان که خشمگینانه نگاهمان میکند را میبینیم که بالای سرمان چون اژدهای اسطوره ای کشور دوست و برادر چین میغرد و آتش... میگوید آخر توکه بلد نیستی ساز بزنی برای چی ما رو نصفه شب بیدار میکنی آخه؟ مرض داری؟؟؟

و ما تازه یادمان می افتد که اصلا بلد نیستیم ساز بزنیم! و این هایی که گفتیم یک توهمی بیش نبوده که هر آن ممکن است واقعی شود! فلذا کش می آییم و سیگارمان را خاموش نموده و بیخیال ساز و هوای شاعرانه شده و عزممان را مثل هر از چندگاهی جزم میکنیم که برویم ساز یاد بگیریم!!! حالا یاد میگیریم چیزی که زیاد است وقت...!!!


حافیظ!!! از نگاهی دیگر!!!
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: طنز ،شوخی با شعرا
بسم الله
 
حضرت حافظ و شعر همچون شکرش از زبان ...
از زبان جوانان متاهل بخت برگشته:
سلام کردم و با من به روی خندان گفت 
پول و سکه را بکن رو و کم بگو یامفت!!!
 
از زبان حاجی بازاری های محترم:
صبا گر گذری افتدت به کشور دوست
ببین و نما متعه صد هلوی نازک پوست!!!
 
از زبان کارمندان معصوم و گوگولی:
سوز دل ، اشک روان ، آه سحر ، ناله شب
این همه حاصل بی پولی و قبضی خفن است!!!
 
از زبان معتادان گرامی:
این که من از جستجوی او ز خود فارغ شدم
یک دلیلش مصرف بی حد ما از منقل است!!!
 
از زبان جوکر مومن:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
یا پول را رها کن یا مغز و دین و وجدان!!!
 
از زبان قشر محترم اختلاس گران:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
برای دادن مهرش، بچاپم من شماها را!!!

از زبان جوانان دم بخت:
 دوش لعلش عشوه ای میداد حافظ را ولی
مهر او را چون شنید با دست و با سرمیگریخت!!!

از زبان مش غضنفر بقال محل:
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
بحث ناجور سیاسی نکن آخر به تو چه!!!

چه نتیجه ای میشود گرفت؟
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: کاملا غیر طنز

داشتم میگشتم که ناگهان چشمم خورد به (( خیلی از دختران فاحشه در افغانستان ایرانی هستند ... آبروی افغان ها را نبرید!))

کجا میگشتم و چرا بماند!!! ( سو’ تفاوت نشود داشتم راجع به افغانستان و مسائل داخلی این کشور جستجو میکردم!!! گفته باشمعصبانی!!!!!!!)

یک چیزی خورد توی سرم که دیییییییییییینگ صدا کرد!

دختران ایرانی در افغانستان!

وهم بود؟ تخیل بود؟ نمیدانم!

تا جایی که میدانم مردان افغانی نه خوشگلند! نه پولدار! آمریکایی ها هم که اصولا از این نظر چینی ها تامینشان کرده اند تا جایی که برای فسق و فجورشان هتل زده اند دختر هم صادر کرده اند!

جدا چه نتیجه ای میشود گرفت؟

برای یافتن شواهد موضوع کلمه دختران ایرانی را که در قسمت تصاویر یاهو سرچ کردم دیدم که ما مردان ایرانی باعث چه افتضاحی شده ایم! میفرمایید نه بروید سرچ کنید!

جفت این مطلب ها را که به مغز تزریق فرمودیم فکر کنم اور دوز کردیم! مغزمان اینقدرها هم نمیکشد! باور کنید!

اصلا چه ربطی به هم داشت ؟ نویسندگی در حالت اغماء(خنثی) نتیجه ای بهتر از این ندارد لطفا امتحان نکنید!


استخدام فرهنگی
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: طنز
نویسنده: حسین فلاحی(وبلاگ ژیله مو) - یکشنبه ۴ فروردین ،۱۳٩٢

دو تا دختر یکی خیلی خوشگل یکی خیلی زشت میرن تو یه شرکت واسه مصاحبه که اونجا یکی شون استخدام بشه. مدیر شرکت یه نگاه بهشون میندازه و میگه قیافه اصلا برای من مهم نیست مهم فرهنگ و علم شماست. از خوشگله میپرسه که جمعیت ایران چند نفره ؟ میگه هفتاد میلیون. مدیر میگه آفرین درست جواب دادی. رو میکنه به زشته میپرسه خوب این هفتاد میلیون رو یکی یکی نام ببر!


شکر ایزد!
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: طنز خودمونی ،مرز پرگهر

((ما پارسال عید نرفتیم امریکا

امسالم نمیریم ایتالیا
کلا ما اینجوری هستیم
هر سال تصمیم میگیریم یکی از کشورای خارجو نریم!
شما چطور !؟))

داشتیم سوژه و مطلب کم می آوردیم حقیقتا!

اما شکر خدا که وبلاگ ((یک دختر خل گزارش میدهد را دیدیم)) و در نظرات خوانندگانش این مطلب را یافتیم که بسی جالب بود ، حقیقتی است! برای خودَش ... 

ما به عنوان جوکر مومن فضای مجازی هم به شدت با این وبلاگ خوان عزیز همزاد پنداری عجیبی داریم!

همه اش تصمیم میگیرم چیز های گریه دار ننویسیم...

این همه فقر را ببینیم و دم بر نیاوریم...

بازی انتخاباتی نامزدها را ببینیم و به کسانی که سیاستمردان گاها ... را باور کرده اند چیزی نگوییم...

مگر میگذارند؟؟؟!!!

چه عجیب است حال ملتی که از گذشته خود درس نمیگیرند...

و عجیب تر حال همین ملت که چه زیبا به خودشان دروغ میگویند!

و از همه این ها عجیب تر که کسی به این قشنگی نمی تواند به خودش دروغ بگوید... هیچ کس نمیتونه مثل مو به خودش دروغ بگه...

بله! ملتی که به دروغ لاف جوانمردی میزنند و جیب یکدیگر را به زیبایی و با لبخند میزنند!

ملتی که ترس در اعماق وجودشان لانه کرده ! آهنگ ای ایران ای مرز پر گهر را میخوانند و اگر دستشان برسد طوری هیکل مملکتشان را قهوه ای می نمایند که با آب رودخانه اروند هم نشود پاکش کرد!

ملتی که هی میگویند دست خودمان نیست سخت است! زندگی بیرحم است! کلاه خودت را بچسب که با نبرد! و برای اینکه کلاهشان را باد نبرد به هر سویی که باد منفعت وزید میروند و آخر کار سرگردان میشوند و بعد گریه میکنند که آی یکی بیاید از سرگردانی نجاتمان بدهد...

یهودی ها روزی به حضرت امیر(ع) گفتند که شما مسلمان به چه چیزتان مینازید حال بعد از اینکه پیامبرتان رحلت کرد در دینتان اختلاف کردید؟

حضرت در پاسخشان فرمودند که ما از شما برتریم چون ما پس از پیامبرمان در آنچه از ایشان به ما رسیده بود اختلاف کردیم حال آنکه شما پس از آنکه از رود نیل گذشتید هنوز پایتان از آب نیل خشک نشده بود که به پیامبرتان گفتید برای ما بتانی قرار بده که بتوانیم هنگام پرستش آن را ببینیم و در وجود خداییی که نجاتتان داد اختلاف کردید...

البته عین روایت نبود خودتان بگردید پیدایش کنید...

اما وجدانا یه کم شبیه یهودی ها نشده ایم؟

بجنبید برادران ایرانمان از دست رفت... شهدایمان منتظرند.... رهبرمان تنهاست... دولتمان ناتوان از حل مشکلات است... کمک لازم دارد(البته آن قسمتش که دنبال کلک و پشت هم اندازی نیست ها نه همه اش!!!) و کمکی بهتر از این نیست که ما گروه گروه مستقلا اختیار مسائل اقتصادی خویش را در دست بگیریم و به دولتمان کمک کنیم مرز پرگهرمان را معدن جواهری تبدیل کند که ناندانی جهانیان هم باشیم!

یدالله مع الجماعه!

بجنب برادر! از قسمت فحش دانی ما هم میتوانید برای ثبت نام و تشکیل گروه استفاد کنید! همین!!!



به خدا این بار من دنبال سوژه طنز نبودم! اما نمی گذارند که!
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: طنز

جعفر والی بازیگر با سابقه سینما و تئاتر ایران طی یادداشتی به خبرگزاری مهر در خصوص لغو مقرری ماهانه خود از سوی شورای ارزشیابی هنرمندان، نویسندگان و شاعران وزارت ارشاد به دلیل خبر کذب درگذشت این هنرمند، این وضعیت را مورد نقد قرار داد.

در یادداشت جعفر والی بازیگر با سابقه و مطرح سینما و تئاتر چنین آمده است: بنا به تشخیص کارشناسانه جناب آقای محمدحسین نیرومند؛ مشاور و نماینده تام‌الاختیار وزیر ارشاد در شورای ارزشیابی هنرمندان، نویسندگان و شاعران کشور در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران، اینجانب جعفر والی از تاریخ ۱/۵/۹۱ به رحمت ایزدی پیوستم و به دستور وی از دریافت حق کرامت هنرمندان به مبلغ ماهی ۱۸۰ هزار تومان محروم شدم. به گمان وی بازماندگان اینجانب فریب کیسه مال دنیا را خورده و تا آن زمان خبر مرگ اینجانب را به آن مقام محترم اعلام نکرده‌اند و آن مقام با رجوع به مراجعی که جزو اسرار است و ما انسان‌های عادی به آن دسترسی نداریم رحلت ایزدی اینجانب را با هوشمندی و کاردانی ذاتی کشف فرموده و بلافاصله برای اینکه اموال بیت‌المال دستخوش دستبرد وارثین اینجانب قرار نگیرد دستور به لغو پرداخت ۱۸۰ هزار تومان مقرری ماهیانه این مرحوم فرمودند.

بعد از محاسبه با نرخ روز متوجه شدم که هر روز مبلغ شش هزار تومان یعنی پولی به ارزش بهای یک کاسه ماست از بیت المال به نام این مرحوم اختلاس می‌کردم و با هوشمندی داهیانه جناب آقای نیرومند و کشف مرگ این مرحوم توسط ایشان، این سرمایه به صندوق بیت المال بازگردانده شده است. مشکل این است که گویا بنده هنوز نمرده‌ام و متأسفانه هنوز ادای زنده‌ها را درمی‌آورم و حالا باید برای اثبات زنده بودنم شاهد و مدرکی معتبر بیاورم تا بعد از گذراندن مراحل اداری که نمی‌دانم قانون و مقرراتش چیست زنده بودن ظاهری خود را ثابت کنم.


من، تو ،او
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: طنز تلخ
نویسنده: حسین فلاحی - سه‌شنبه ٢۸ آذر ،۱۳٩۱

تقدیم به استاد عزیزم مجید سبزیکاری
من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا !

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت !


معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت ؟

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود !

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید !

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم و دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرده و دنبال کار می گشت

روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود !

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی؛ کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه !
برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود !

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند !

زندگی ادامه دارد ...
هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است !!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است !!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

من، تو، او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟

هر روز از کنار مردمانی می گذریم که یا من اند یا تو و یا او ؛
و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن اوست ...


یعنی تو مدینه یه "لات" هم نبود؟
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: تلخ!

در گذشته افرادی در جامعه وجود داشتند که به اصطلاح به آنها لات گفته میشد! آقایان لاتهایی که از کافه و ... تا دعواها و بزن و بهادریهایشان شهره عام و خاص بود.

اما در میان این آقایان لاتها نیز تقسیم بندی وجود داشت یک سری از آنها اراذل و اوباش و باجگیر های نامردی بودند که کارشان فقط اذیت و آزار بود و دسته ای دیگر که علیرغم اینکه با دین و دیانت کاری نداشتند اما نامرد هم نبودند و حداقل ارق بچه محلی شان باعث میشد نوامیس محل از اذیت و آزار دیگران در امان باشند و به خصوص مسائل ناموسی نزد ایشان بسیار بسار مهم بود.

روزی یکی از حضرات عظام در حال سخنرانی بودند و از شهادت خانم دو عالم بی بی فاطمه زهرا(س) سخن میگفتند.حال جمعیت بسیار منقلب بود و اشک امانشان نمیداد که به حق این داغ داغی التیام ناپذیر است.

سخنرانی که تمام شد حاج آقا از منبر پایین آمدند و به سیاق همیشه سمت خانه شان حرکت کردند.

ناگهان شخصی از پشت سر ایشان را صدا زد. صدایی زمخت و بلند اما لرزان که داد میزد: ((حاجی صبر کن))!

حاج آقا برگشت و نگاه کرد و دید یکی از لات های به نام محل که قد و هیکل نخراشیده ای هم داشت با چشم های گریان داشت پشت سرش می آمد و همانگونه که میگریست گفت : ((حاج آقا فقط یه سوال؟))

حاج آقا گفت : ((بفرمایید پسرم))

گفت: (( حاج آقا  یعنی تو مدینه یه "لات" هم نبود؟))

 

برگرفته ای از سخنرانی آیت الله فاطمی نیا با دخل و تصرف


گویا خوشش نیامد!
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: شعرطنز بدون غالب ،شعر طنز ،شعر طنز کاملا غیر سیاسی

گفتم چوبد ز رشوه، از حرمت و حرامش

از آنچه گفته بودم، گویا خوشش نیامد!

گفتم چو از حجابش از پوشش و لباسش

از آنچه گفته بودم، گویا خوشش نیامد!

گفتم کرایه تاکسی از آنچه بوده بیش است...

از آنچه گفته بودم، گویا خوشش نیامد!

گفتم پنیر چون گچ! تاریخ مصرفش کو؟

از آنچه گفته بودم، گویا خوشش نیامد!

گفتم مگر طلاییست، گوجه فرنگی له؟

از آنچه گفته بودم، گویا خوشش نیامد!

گفتم حیاکن ای مرد این زن چو خواهرتُست

از آنچه گفته بودم، گویا خوشش نیامد!

گفتم ربا نگیرید این وام ها حرام  است

از آنچه گفته بودم، گویا خوشش نیامد!

گفتم که اختلاس است اموال ملتست این

از آنچه گفته بودم، گویا خوشش نیامد!

گفتم گدای خوش پوش کار است راه چاره

از آنچه گفته بودم، گویا خوشش نیامد!

از  گردن کلفتش  گفتم  وز  آن  توانش

از آنچه گفته بودم، گویا خوشش نیامد!

در دل صدا نمودم: یک مرگ راحتم ده!

از آنچه گفته بودم، گویا خوشش نیامد! 


که چه بشود؟ این داستان سمینار! (طـنـز)
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: طنز ،طنز خودمونی

ما ایرانی ها اصولا همایش میرویم که چه بشود؟ این همه هی بیا و برو ! هی زحمت بکش پروپزال بده! اصلا بیایید از همین پروپزال شروع کنیم!

پروپزال در مفهوم لغوی خود به یک چیزی میگویند که خیلی پراست و برای پزدادن است! آن الف و لام آخرش هم از زبان عربی وارد انگلیسی شده، که یعنی ما برای کسانی که میشناسیم نشان و پز میدهیم که خیلی پریم و هی پز میدهیم!

بله! منحرف نشویم ، باید دید که هی برویم سمینار و هی برویم همایش که چه بشود! یک مشت آدم چیز فهم میایند آنجا و هی حرف میزنند هی حرف میزنند هی حرف میزنند! آدم را خفه میکنند!

اما از حق نگذریم این سمینار ها ک خواص و محاسن خوبی هم دارد که برایتان میشمارمشان:

1- کیک و ساندیس: البته این حُسن، ورژن جدید تری هم دارد که آدم در آنجا یعنی در سمینار موز  وپرتفال آنهم وارداتی و خفن هم البته گاهی گیرش می آید به جان خودم که نه اما اندازه یک کدو! شایدم بادمجان! و یا یک نیمچه توپ فوتبال! اصلا موزها و پرتقالهای سمینار خیلی خفن است پس اگر سال تا سال موز و میوه و کیک گیرتان نیامد این سمینار ها را از  دست ندهید!

2- چرت قیلوله : من نمیدانم آخر چرا این چرت همه جاهای مهم خیلی حال میدهد مثلا وقتی میهمان محترمی می آید خانه مان و هی حرف میزند و هی حرف میزند! یا مثلا پشت فرمان ماشین آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآییییییییییییییییییییی حال میدهد ! اینقدر که آدم به خودش میگوید گوربابای دنیا بخوابم و بعدش هم بروم قاطی باقالی ها!  اما چرت سمینار یک چیز دیگری است! باور کنید که تا شخصا تجربه نکنید یک کم هم فایده ندارد! صندلی راحت + یک مشت آدم چیز فهم که سرشان توی لاک خودشان است + یک سخنران محترم که تن صدای خوبی هم دارد + نورپردازی لایت محیط، میتواند یک چرت رویایی برای آدم بسازد! مخوصا که در زمستان یا ایضا تابستان آدم بیفتد بغل این فن های حرارتی یا ایضا برودتی! آخ که نگو!

3- رزومه سازی: این فقره شاید مهمترین کاربرد سمینار است که سوابق علمی و کاری آدم را آنقدر پر می کند که می ترکد! من شخصا 10 درصد از رزومه 5 صفحه ای کاریم را مدیون همین سمینارها هستم! نه فکر نکنید من خیلی حالیم است که 5 صفحه رزومه دارم باقیش را هم درشت درشت تایپ کرده ام ! بله کور شود آن کسی که بیاید اینجا مطلب بنویسد اما خودش در کارش بلدیت نداشته باشد... این فقره برای کارمند های دولت ! به خصوص!!! توصیه میشود چرا که یک جاهایی به همراه کمی خریت می تواند زمینه ارتقاء پست آدمیزاد گردد!

4- کلاهبرداری: این فقره برای شما کارساز نیست! بلکه برای برنامه گذاران سمینار ها خیلی مهم است! یک چهار تا دری وری موفقیت و راز و مدیریت و اینها بیاورید توی هم بکنید و بکنیدش یک سمینار و به خورد خلایق بدهید و برای این 3 تا 4 ساعت 200 تا 250 هزار تومان از خلایق بگیرید!!! عجیب میصرفد!!! شما دوست عزیز هم که برنامه گذار نیستید یک موقع خر نشوید بروید توی این سمینار ها شرکت کنید چون توی چند ساعت آدم نه چیزی بهش اضافه میشود! نه چیزی یاد میگیرد! نه مدیر میشود و نه موفق! فقط یک چیز کثیفی به نام پول از آدم کم میشود که حقا این یکیش بد نیست!

حالا این سمینار ها و اینکه آیا موجب تولید علم هم میشوند یا نه! بحثی است که باید بررسی بشود! اما در کل سمینار و اینها چیز خوبیست اگر مفتی و نزدیکتان بود ازش غافل نشوید چون علاوه بر محاسن بالا یک نکته پشت پرده ای خفن دارد و آن آشنایی بین "آن تراکت ها" و "قبل و بعد" سمینار است که بسیار بخت گشاست و برای کسانی که بختشان گشاد شده است حداقل بهانه و حداکثر .......... است که خیلی هم حال نـ..میدهد! چه بهتر از اینکه آدم همسرش و یا ایضا .... اش سمینار رفته و چیز فهم احیانا وجیه و .. اینا باشد! روش بسیار خوبی است خوبی است! فقط کمی خلاقیت و بداهه گویی به علاوه مدیریت بحران و دفاع شخصی لازم دارد که من خودم سمینارش را برای تقاضا کنندگان خواهم گذاشت!

در کل سمینار یادتان نرود! چیز نافع و خوبی است! فقط به مفتی بودنش توجه کنید!


← صفحه بعد